|
سوسه
|
|
شانس و اقبال: روزگاری کشاورزی بود که یک پسر و یک اسب داشت.روزی اسب کشاورز فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری نزد وی آمدند و گفتند:( عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد.) مرد پیر جواب داد: ( چه کسی می داند که این بد شانسی بوده یا خوش شانسی؟ ) همسایگان گفتند: ( البته که این یک بد شانسی است.) پس از یک هفته اسب کشاورز به مزرعه بازگشت و 20 اسب وحشی را هم با خود به مزرعه آورد.همسایگان برای عرض تبریک آمده گفتند: (چه اقبال بلندی که هم اسبت برگشت و هم صاحب 20 اسب دیگر شدی.)مرد پیر ، پاسخ داد: ( چه کسی میداند که این خوش اقبالی است یا بد اقبالی ؟) روز بعد پسر کشاورز ضمن اسب سواری در میان اسب های وحشی به زمین افتاد و پایش شکست.همسایگان برای تسلی آمده و گفتند: ( چه بدشانسی؟ ) و کشاورز گفت : ( چه کسی میداند که این خوش شانسی ایت یا بد شانسی؟ ) بعضی از همسایگان با عصبانیت گفتند: ( آقای پیرمرد نادان این حتماً یک بد شانسی است.) هفته ای دیگر گذشت و سپاهیان به شهر آمدند و همه جوانان سالم را برای جنگ در جبهه های دور دست به خدمت بردند ولی پسر کشاورز به دلیل پای شکسته اش در شهر ماند.همه ی همسایگان برای عرض تبریک نزد کشاورز آمدند و گفتند: ( چه خوش شانسی که پسر شما به جنگ نرفت.) و کشاورز گفت: ( کسی چه می داند؟ ) پس: اگر تمام زندگی خود را صرف تشخیص اتفاقات "خوب" یا "بد" کنیم، زندگی خود را به هدر داده ایم.
برگرفته از کتاب: رازهای شاد زیستن اثر: اندرو متیوس
نوشته شده در دوشنبه 1387/04/10ساعت 9:5 توسط میثم |
|
صفحه اصلی پست الکترونيک پرينت صفحه خانگی سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها 88/08/01 - 88/08/30 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 87/10/01 - 87/10/30 87/04/01 - 87/04/31 85/08/01 - 85/08/30
وبلاگ داداشم اون يكي وبلاگم |